آسمان پر زشکوه است امشب
همه جا غرق سرور است امشب
سنی و شیعه برادر شده اند
روز میلاد رسول است امشب...
سلام...
سلامی با یه دنیا دلتنگی...
اول میلاد پیامبر اکرم و امام صادق رابه تمامی شما اباالفضلی های شاپرکی تبریک میگم
بعد از یه مدت طولانی دیدم نه!دیگه طاقت دوری ندارم...
یه جورایی احساس کردم دارم این جا رو فراموش می کنم...امروز دیگه نتونستم توی
چشمای نازنین آقام عباس نگاه کنم...
اومدم تا بازم براتون از عشق بنویسم...از یه عشق بیکران...
بسم رب العباس
اباالفضل تا حدود شانزده سالگی همواره در کنار پدر گرامیشان بودند و همیشه محافظت
و ممارست به دین و قراآن داشت و در آبیاری نخلستان ها و حفر قنات و آبادانی مزارع
نهایت کوشش را به خرج می دادو به پدر کمک می کرد و به پیروی از وی به دستگیری
از ایتام و بیوه زنان و ضعفا می کوشیدو پس از فراغت از شغل فلاحت در مسجد به انجام
واجبات و تعلیم و تعلم احادیث می پر داخت...
همواره مطیع بود و در جنگها ابراز شجاعت می کرد و علی (ع) در نهایت مهربانی او را
به وظیفه ای متوجه می ساخت که به خاطر آن با مادرش ازدواج کرده بودو گاه گاهی
عباس و زینب را فرا می خواند و آنها را از واقعه ای عظیم در آتیه مطلع می ساخت و
امر به صبر می نمود...
روزی امیرالمومنین در مسجد النبی نشسته بودند و نزد اصحاب حدیث می کردند...
در این موقع مرد اعرابی آمدو داخل مسجد شد در حالی که صندوقی به همراه داشت
به علی(ع)رسید و سلام کرد و دست ایشان را بوسیدو گفت:برای شما هدیه ای دارم
علی فرمود:چه آورده ای؟
اعرابی صندوق را پیش روی امام نهاد...بدستور امام در آن را باز کردند و مشاهده کردند
که در آن شمشیری قرار دارد.
در این حال عباس(ع) وارد مسجد شدند...بر پدر سلام کرده و مودب ایستادو نگاهی به
شمشیر کرد.
علی(ع) فرمود:پسرم دوست داری این شمشیر را به تو بدهم؟
گفت:آری...
پدر شمشیر را با دست خود به قامت زیبای فرزندش بست و آرام گریست...
از ایشان پرسیدند این گریه برای چیست؟
فرمود:گویا می بینم که دشمن پسرم را احاطه کرده و او با این شمشیر به مبارزه
می پردازد و دستانش قطع می شود......
********************************************************************
خوب دیگه برای این پست کافیه
دوستان عزیز از همتون می خوام برام دعا کنید...
تا ۱۱ تیر وقت زیادی ندارم...و به قول معروف چه زود دیر می شود...
*****************
قربون همه ی شما
اباالفضل یارتون
زیبای شاپرک