آسمان آبی ست
سکوت آسمان را پرندگان با سمفونی بهارمی نوازند
اما...
دل من جای دیگری است
می گویند بهار است...
همه خوشحالند ...
همه در شور ونشاط همه در جوش و خروش
اما...
دل من جای دیگری است
امشب همه جا جشن است...همه دور همند
اما ...
اما دل من جای دیگریست...
کاش هرگز
بهار نمی آمد...
با سلام
بعد از یه مدت طولانی اومدم و باید بگم دلم برای همتون تنگ شده بود
امروز دیدم دلم خیلی گرفته...
دیگه طاقت نیاوردم برای رفع تموم دلتنگی هام که با هیچ چیزی رفع نمی شه
مثل همیشه اومدم اینجا...
مثل همیشه برای شنیدن دلتنگی های من کی می تونه از آقام عباس بهتر باشه...
همیشه گوش میده...
با همون چشایی که ...........................کاش برای یکبار می دیدمشون...............
نارنینم...اربابم...عشقم...بینهایت بینهایت من...
سال دیگری در راهست...
شاید آخرین سالم باشد...تو که با این موضوع غریبه نیستی!!!
امسال نیز مثل سال قبل با تو مقلب القلوب خواهم خواند
امسال هم دستانم را به سوی تو دراز خواهم کرد
امسال هم دست به دامان تو خواهم بود...
حتی اگر نخواهی...
امشب اربعین توست...
اربعین تو و سالگرد قلب تنهای من...
چه رسم غریبی است...اربعین تو و مرگ من...
شاید دیگر این همزمانی را به دست عشق نتوانم لمس کنم
پس امشب با تو خواهم بود...پس با من باش
که از همیشه به تو محتاج تر م............
دوستان عزیز در این پست می خوام یه خبری رو بهتون بدم
هرچند اصلا دلم نمی خواد
ولی من از ۲۷ اسفند تا ۷ اردیبهشت بر طبق برنامه ریزی Pre -Crash Cours نمی تونم
براتون مطلب بنویسم چون بر طبق این برنامه ریزی میشه روزانه
5 ساعت خواب-2 ساعت کارهای متفرقه و 17 ساعت مطالعه...
ولی فکر نکنم طاقت بیارم که نیام این جا یعنی مطمئن باشید بهتون سر می زنم...
از همه ی دوستایی که لطفکردن و برام کامنت گذاشتن از اینکه نمی تونم فعلن جوابشونو
بدم معذرت می خوام همچنین دوستانی که منتظر جواب ایمیلا شون هستن به همتون
قول می دم در اولین فرصت به تک تک شون جواب میدم...
مثلا 13 بدر...یا 25 فروردین بعد از آزمونم...
در ضمن
اربعین حسینی رو به همتون و بیشتر از بقیه به خودم تسلیت میگم
و سال نو رو به همتون تبریک و باز به خودم تسلیت می گم
سر سفره به یاد من باشید که محتاجم به دعا...قریب به 3 ماه مونده تا سرنوشت من...
بازم سال نوتون مبارک هرچند
در ماه صفر شادی نوروز حرا م است
این واجب عینی است که تشکیک ندارد
تا سال دیگه همگی اباالفضل یارتون
سکوت همه جا را در بر گرفته و
وجودم پر از بی قراریست
بیقرار چه نمی دانم...
هوا را غمی سنگین احاطه کرده
و دلم گرفتار حسرتی بی پایان است...
من در حسرت یگانگیم...
در حسرت مردمی که بدانند
خدا در آسمان است...نه روی زمین
مردمیکه بدانند خدا مال ما است نه مال آن ها...
مردمی که بدانند بنده بنده است
و خدا خدا ...
با سلام...
امیدوارم از دستم ناراحت نباشید هرچند خودمم از دست خودم ناراحتم...
ولی خوب دیگه کم کم کنکوری بودنم باید یه جورایی در وبلاگم جلوه گر بشه...
وگرنه کسی باور نمی کنه که من دارم برای کنکور می خونم...
متن بالا رو خوندید؟
چی فهمیدید...؟؟؟؟؟
این متن بیانگر احساس من بود در مورد یک سری اتفاقاتی که در این چند روزی
که آپ نکردم برام اتفاق افتاده بود...(بعدا هر موقع به نتیجه رسید براتون میگم)
دلم گرفته قد تموم دنیا.........و دیدم برای رفع دلتنگی چه جایی بهتر از اینجا...
اما ادامه ی داستان...داریم کم کم به جوونی آقام عباس نزدیک میشیم و داستان
حساس تر میشه...پس بریم سر دنباله ی داستان:
بسم رب العباس
علی (ع) به اباالفضل (ع) در جنگ ها اجازه ی پیکار نمی دادند
ولی ایشان در بعضی از جنگ ها حضوری فعالانه داشتند
از جمله ی آن جنگ ها جنگ صفین بود...عباس نوجوانی ۱۲ ساله بود
در جنگ صفین وارد صحنه ی پیکار شد...معاویه ابو شعثائ را به جنگ با وی فرستاد
اما ابو شعثائ گفت حاضر به جنگ با یک نوجوان نیست
بنابراین پسرش را به میدان فرستاد اما عباس او را به خاک و خون کشید...
ابشعثائ هفت پسر داشت و همه ی آنها را به ترتیب به میدان فرستاد و عباس
همه ی آنها را نابود کرد...ابو شعثائ که به خود غرور زیادی داشت با امید شکست
نوجوانی که هفت پسرش را شکست داده بود وارد میدان شد و به سرنوشت پسرانش
دچار شد...
در این لحظه امیر المومنین آن نوجوان را نزد خود خواند و نقاب از چهره اش برداشت و
پیشانی وی را بوسید
و همگان در یافتند که این نوجوان دلاور کسی نبود جز اباالفضل العباس...
ما در سر خود عشق تو داریم عباس
جان را به ره تو می سپاریم عباس
هر گاه دری به روی ما بسته بود
رو به درگاه تو آریم عباس (ع)
اباالفضل یارتون
شاپرکی باشیدو شاپرکی بمانید
زیبای شاپرک