تبليغاتX
اباالفضل العباس (ع)




بسم رب المهدی

 

         آسمان تکیه به دستان  تو دارد عباس

                                            مرغ دل  خانه  در ایوان  تو دارد عباس

        ابر هر بار که می بارد از انبوهی بغض

                                             شرم  از  تشنگی  روی تو دارد عباس

با سلام

یکشنبه شد و بازم اومدم...

ابتدا ولادت آقا امام حسن (ع)را بر شما اباالفضلی ها تبریک میگم

و جا داره از همین جا به غربت آقا در بقیع سری بزنیم...

بقیع جایی که جای پای اباالفضل رو هنوز میشه بر روی خاکهای مبارکش احساس کرد

 

                                  السلام علیک یا حسن بن علی(ع)

 

     امام  دوم   و  سبط  رسول   و   پور   بتول

                                               که  ذو الجلال  بنمامد  از  ازل  حسنش

     چه حرفها که شنیداززبان دشمن و دوست

                                               که  بود  سخت تر از زخم نیزه بر بدنش

 

یکشنبه شد ولی این یکشنبه با بقیه ی یکشنبه ها برای من متفاوت

چون من هنوز کارنامه ی آزمونم رو نگرفتم و قرار بعد از آپ دیت وبلاگم برم

پس از تمامی شماها التماس دعا دارم...

بعد هم اینکه من ۱۹ مهر ساعت ۳ برای سومین بار خاله شدم...

ولی ایندفعه با دفعات قبلی فرق می کرد...

اینبار نذز اباالفضل بودو متفاوت...چون من مرگش وبا دو چشمام دیدم و به گفته ی همه

به صورت معجزه آسایی عمر دوباره گرفت...

پشت در اتاق عمل ما بودیم و دنیایی از نا امیدی...ولی یه بار دیگه آقام اباالفضل قطره ای

از دریای بیکران کرامت و بزرگواری شو به من و خانوادم عطا کرد...

وقتی در اتاق عمل باز شد و پرستار بچه رو نشونمون داد و گفت چون سید بود جدش

کمکش کرد ... واقعا می خواستم گریه کنم...

مخصوصا وقتی با اون صداقت بچه گانه ی خودش به جای گریه می خندید...

بازم جمله ی یا اباالغوث ادرکنی برای من معجزه کرد

انتصار سادات عزیزم اباالفضلی کوچولوی من تولد مبارک و دست حق نگهدارت

 

اما ادامه ی داستان بی بی ام البنین

در دفعه ی قبل ولادت بی بی رو گفتم...دفعه ی قبل هم داستان ازدواجشون با علی (ع)

 

بسم رب العباس

طبق روایات موجود سال ازدواج ایشان با علی(ع)بین ۱۲ تا ۱۲ هجری است

پس طبق روایات موجود عباس(ع)پنجمین فرزند پسر امیر المومنین(ع) خواهد بود:

 

۱:امام حسن(ع)- سال ولادت: ۳هجری-سال شهادت:۵۰ هجری

۲:امام حسین(ع)-سال ولادت:۴ هجری-سال شهادت:۶۱ هجری

۳:محسن(ع)-که در سال ۱۱ هجری سقط شد

۴:محمد حنفیه- متولد سال ۱۶ هجری  و  متوفی سال ۸۱ هجری

۵:عباس اکبر(ع)-سال ولادت:۲۶ هجری-سال شهادت:۶۱ هجری

 

ام البنین (ع)هنگامی که وارد خانه ی علی (ع) شد مانن مادری دلسوز برای فرزندان

زهرا(س)مادری کرد وهنگامی که متوجه شد تشابه اسمی او با مادر فرزندان علی

می شود آنها به یاد مادرشان فاطمه بیافتند از علی(ع) خواست اورا ام البنین بخواند.

از قنبر غلام علی (ع)روایت شده که فردی برای دریافت حاجتی در مسجد النبی

نزد علی آمد و علی مرا برای آوردن چیزی به خانه فرستاد...

قنبر می گوید به سوی منزل رفتم و در خانه را دو مرتبه کوبیدم و در مرتبه ی سوم فضه

در را باز کرد و حاجتم را به وی گفتم

هنگامی که به داخل خانه باز گشت صدای شادی را از خانه شنیدم و چون فضه بازگشت

علت را از وی پرسیدم و او گفت:امیرالمومنین هم اکنون از ام البنین صاحب فرزندی شد.

پس نزد علی بازگشتم و ضمن انجام ماموریت خبر ولادت فرزندشان را به ایشان گفتم

علی (ع) به منزل رفتندو زینب(س) در حالی که قنداقه ی نازنین برادر بر روی دستش بود

کودک را نزد پدر بردوحضرت او را گرفت و در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه

فرمود

زینب (س) در هنگام ولادت عباس(ع) بیست ساله بودند.

 

تا بعد

شاپرکی باشید و شاپرکی بمانید

اباالفضل(ع) یارتون

زیبای شاپرک

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/07/24ساعت 6:34 توسط زیبا |

بسم رب المهدی

 

        علقمه  و   باغ  گل  یاس  یکی است

                                                  قمر هاشمیان در همه ی ناس یکی است

       سیر کردم عدد ابجد و دیدم به حساب

                                                  نام  زیبای  اباصالح  و  عباس  یکی است

با سلام

اول فرارسیدن ماه مبارک رمضان به همه ی شما عزیزان مبارک

و...

ساعت ۵ امروز صبح من پا به عرصه ی جهان گذاشتم

و وارد ۱۸ سالگی شدم ...پس تولدم مبارک

راستی جا داره بگم دیروز آقام اباالفضل(ع) بهترین هدیه ی ممکن و بهم داد...

و ۲ تا از آرزو هامو بازم بر آورده کرد...

و جا داره همین جا بازم ازش به خاطر تمام لطف و محبت بی کرانش ازش تشکر کنم

و بگم به قول دیوانگان شهر دوست داشتنی خودم کاشان:

 

         من مستم و مست روی عباس(ع)

                                                    بیچاره ی  تار  موی  عباس(ع)

         فخرم  بود  این  بر  همه   عالم

                                                   من  کلبم و کلب کوی عباس(ع)

 

اما در مورد بی بی ام البنین گفته بودیم...

راستش من می خواستم خلاصه ی کوتاهی از زندگیشونو بگم و خیلی سریع وارد زندگی

آقا اباالفضل(ع) بشیم اما حالا ترجیح می دم  یه بیو گرافی از بی بی براتون بنویسم ...

 

در مورد منبعی که خواسته بودید ذکر کنم

باید بگم قبلن هم گفتم که من از یک منبع خاص استفاده نمی کنم

و از الان به بعد بدونید ممکن هر خطی که می نویسم مربوط به یک کتاب باشه

در کل چند تا از منابع رو براتون می نویسم:

ابو القربه(چاپ ۸۰)-پرچمدار نینوا(محمد محمدی شتهاردی)-سقای کربلا(مجید زجاجی)

ماه بی غروب(عباسعلی محمودی)-چهره ی درخشان قمر بنی هاشم(ربانی خلخالی)

خصائص العباسیه(ابراهیم کلباسی)-زندگانی قمر بنی هاشم(حسین عمادزاده)

زینب کبری(شیخ جعفر نقدی)-مولد العباس بن علی(محمد علی ناصری)...

 

اما مطالب پست قبلی در مورد ام البنین بر گرفته از کتاب ((مولد عباس بن علی))و

((سقای کربلا)) بود...

اما زندگینامه ی مختصری از بی بی ام البنین(فاطمه)

 

بسم رب العباس

در مسافرتی که حزام (پدر ام البنین) با جماعتی از بنی کلاب داشت...شبی در خواب دید

 که از همراهان جداشده و در صحرایی نشسته است ...در حالی که درّی در دست دارد

و از زیبایی آن در شگفت است...در این هنگام مردی سوار بر اسب به سوی او می آید

و بعد ازسلام از او می پرسد : این در را چند می فروشی؟

حزام می گوید : نمی دانم ارزش آن چقدر است...تو که می خواهی بخری باید بهتر بدانی

سوار می گوید:من هم نمی دانم...ولی آن را به یکی از امرا هدیه کن

و من ضامن که برای تو از دراهم نیز چیزی بالاتر است...

حزام می پرسد:ضمانت تو چیست؟

سوار در پاسخ به وی می گوید:همان عزت و شرف ابدی...

من واسته ام تا این را به او هدیه کنم و در مورد ضمانت به عهدم وفادارم...

حزام که از خواب بیدار شد خواب خود را برای دوستانش تعریف کرد و از آنها تعبیر خواست

یکی در میان همراهان به وی گفت: به زودی صاحب دختری خواهی شد

 که با فرد بزرگی ازدوا ج خواهد کرد وسبب عزت تو خواهد شد...

وقتی حزام از سفر برگشت همسر او ثمامه بنت سهیل به فاطمه (ام البنین)حامله بود

و آمدن حزام همزمان شد با ولادت این دختر...

و حزام نام وی را فاطمه گزارد...

 

منبع:مولدالعباس بن علی-سقای کربلا-بچه های مدینه بی صاحب شدند-ابوالقربه

 

تا بعد

شاپرکی باشید و شاپرکی بمانید

www.donyayeshaparakha.persianblog.com

اباالفضل (ع) یارتون

زیبای شاپرک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/07/14ساعت 7:22 توسط زیبا |

بسم رب المهدی

خسته ایم از سکوت سرد لحظه ها

            و تنهایی گل های اقاقی در پشت ویترین مغازه ها

                                            کاش در بانک دلهای آدمک های زمینی

                                                                   تنها عشق تو معامله می شد...

 

      بیا بیا  که  سوختیم  ز  هجر  روی ماه تو

                                                تمام عمر دوختیم دو چشم خود به راه تو

 

یکشنبه شدو بازم اومدم

وبازم یه سلام شاپرکی به همه ی شما دوستان

از این به بعد تقریبا میشه گفت اغلب یکشنبه ها آپ میکنم

به چند دلیل:

۱.مدرسم تعطیل    ۲.من شنبه ها کارنامه ی آزمونم و می گیرم

و یکشنبه میشه روز استراحت...

ودیشبم درست مثل دفعه ی قبلی همچنان اول شهرم و ۲۴ کشور

البته بین۲۸۵۷۰ نفر...ولی خوب بازم برام امیدوار کنندست...

در عوض یکشنبه ها برای رفع خستگی میام اینجا...

اما ادامه ی داستان

**********************************************

بسم رب العباس

حزام به فاطمه گفت:فاطمه آیا به وجود خودت می بینی که همسر امیر المومنین باشی؟

مادر فاطمه در جواب گفت: تو خود می دانی که ما به بهترین نح او را تربیت کرده ایم.

حزام با خوشحالی به سوی عقیل آمد

عقیل از او سوال کرد:چه خبر؟

حزام گفت:همه اش خیر است

ما راضی به این هستیم که فاطمه خادمه ی امیر المومنین باشد

عقیل گفت:نگو خادمه...بلکه بگو همسر...

عقیل مهر فاطمه را همان۵۰۰ درهم گذاشت که رسول خدا برای دختران و همسرانش

 قرار می داد

پس از اجرای عقد در حضور قبیله ی بنی کلاب عقیل با همه خداحافظی کرد...

به مدینه که وارد شد ابتدا به نزد علی (ع)رفت و این خبر را به ایشان رسانید...

امیر المومنین نیز مهریه و هدایایی را برای فاطمه و خانواده اش فرستاد

 و فاطمه را با احترام زیادی به خانه ی علی (ع) آوردند...

**********************************************

راستی اگه دوست دارید حالا حالا ها براتون از ام البنین خواهم نوشت ممنون میشم

در بخش کامنت در این موردم نظرتون رو بگید که مستقیم وارد زندگی آقا اباالفضل بشیم

یا در مورد موضوعات دیگه هم براتون بنویسم...

در  گلستان  ادب  عطر  گل  یاس  اینجاست

چشمه ی معرفت و جوشش احساس اینجاست

ای که داری به جهان درد و تو را درمان نیست

باش آگه که شفاخانه ی عباس اینجاست

تا بعد

شاپرکی باشید و شاپرکی بمانید

اباالفضل(ع)یارتون

http://www.donyayeshaparakha.persianblog.com

زیبای شاپرک

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/07/10ساعت 6:46 توسط زیبا |

بسم رب المهدی

سکوت همه جا را فرا گرفته

              همه جا خاموشی است

                         سخنی نیست  سکوت است و سکوت

      منم و دنیایی از دلتنگی بی تو بودن ها

                           سحر نزدیک است و رفته رفته نور می آید

         اما خورشید نیامده در انتظار رفتن است

                                    گویی روشنایی از ما فراری است...

     کجاست طلوع بی پایان

                کجاست پایان سیاهی و سردی

                                       کجاست شروع زندگی

                                                                  کجاست مهدی؟!

             هرکس برای خود پناهی گزیده است

                                           ما در پناه قائم آل محمدیم

با سلام

امیدوارم خوب و خوش باشید

در این مدت که سفر بودم چیزای زیادی یاد گرفتم و می تونم بگم بهترین تابستان عمرم

 رو پشت سر گذاشتم و درست وقتی برگشتم خبری به دستم رسید

که می تونم بگم واقعا به مردم ایران افتخار کردم!

کاش می تونستم بگم ولی حرفای مهمتری برای زدن دارم در این مورد

 همین بس که بگم:

به همه ی شما ها افتخار می کنم...

راستی امروزم برام یه روز رویایی به حساب میاد...

چون وقتی دیشب با پدرم برای گرفتن کارنامه ی اولین کنکور آزمایشیم رفتم

موسسه ی آیندگان دیدم در رشته ی انسانی در شهر نفر اول شدم!

واین خیلی باحال بود به خصوص وقتی اسمم رو به دیوار دیدم!

اما همون طور که قول داده بودم قرار شده بود هر دفعه قسمتی از زندگی آقام اباالفضل

 رو براتون بنویسم قسمت اول که یادتون هست اینم ادامش:

 

بسم رب العباس

حزام با شنیدن این خبر خوشحال شد و گفت این افتخاری بس عظیم برای ماست

ولی دختر من فاطمه از اهل قری و بادیه است وغیر از اهل مدینه می باشد

شاید صلاحیت همسری برای علی را نداشته باشد؟

عقیل گفت:ای حزام برادر من بهتر می داند به آنچه فرموده است.

حزام گفت :مهلتی بدهیداز دخترم و مادرش سوالی کنم.

حزام به خانه آمدو فاطمه را دید که روبروی مادرش نشسته و سرش را شانه می زند

 و می گوید:

مادرم خوابی دیدم که در باغی دارای درختان میوه و نهر های جاری نشسته بودم

در آسمان ماه و ستارگان نور افشانی می کردند و من در فکر عظمت آنچه خدا خلق

نموده بودم.

در این حال دیدم ماه از آسمان جدا شد ودر دامن من واقع گردید در حالی که آنقدر

نور افشانی می کرد که چشمها توان دیدن نداشت!

در این هنگام سه ستاره نیز در دامنم واقع شد و صدایی شنیدم که می گفت:

بشارت تو را فاطمه به ماه و سه ستاره ی نور افشان که پدرشان سید خلق بعد از پیمبر

 است!

حزام در این هنگام وارد شد و گفت: ای فاطمه رویای تو صادق است چرا که عقیل برای

خواستگاری تو برای علی (ع) آمده است.

 

              دلبر من در عالم خوشگل و  مهربونه 

            در مدح او چه گویم مثل خدا می مونه

                                                              اگه بشی غلامش همیشه مست مستی

                                                               کارت  تا  روز  آخر  میشه  عباس  پرستی

 

تا بعد شاپرکی باشید و شاپرکی بمانید

www.donyayeshaparakha.persianblog.com

اباالفضل یارتون

زیبای شاپرک

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/07/03ساعت 9:7 توسط زیبا |