تبليغاتX
اباالفضل العباس (ع)




 بسم رب المهدی

***********************

عالم  صدف است  و  فاطمه گوهر او

گیتی عرض است و این گهر جوهر او

در قدر شرافتش همین بس که ز خلق

احمد  پدر است  و  مرتضی شوهر او

***********************

فاطمیه هم تمام شد ولی مرغ دلم هنوز در آسمان هاست...

همین دیروز بود...که در میان خاموشی در میان شمع های روشن

شام غریبان زهرا تو را می دیدم در کنار آخرین شمع روبروی همان

 بیت شعر: 

                  اگر چه زاده ی ام البنین است

                                                       ولیکن پسر زهراست عباس

در سکوت آسمان بدنبال بهانه ای می گردم تا تو را صدا کنم...

بار دیگربه شهر آرزوهایم آمده ام جایی که تو همیشه با من بودی

نمی دانم چرا دلم برایت بی تابی می کند مگر از من دور شده ای!

من همانم که روزگاری چشم امیدم به تو بودو تو بودی امید نا امیدیم

آنروزها کدام آرزویم را بی استجابت می گذاردی...؟

من همانم که دنیا را به او دادی و در یک ثانیه همه چیزش را گرفتی

تا ثابت کنی همه چیزش تو بودی...نه آنچه فکر می کرد همه چیزش بود

من با توام توهم با من باش مثل همیشه...

***********************

 با سلام!

از این به بعد سعی می کنم گزیده ای از زندگی آقا اباالفضل(َع) رو براتون بنویسم...

                                                     بسم رب العباس

همه چیز از آن روزی شروع شد که عقیل بن ابی طالب برادر علی (ع)

به سفارش برادر به خانه ی حزام بن خالد بن ربیعه رفت...

حزام هم به مدت سه روز بر طبق عادت اعراب که از مهمان در مورد

حاجتش نمی پرسند مگر بعد از سه روز پذیرایی عمل کرد...

در روز چهارم حزام بن خالد نزد عقیل آمد و با احترام و ادب گفت:

حاجتی دارید؟

عقیل فرمود آمده ام شما را به عزتی بزرگ برسانم...

حزام گفت : این شرف عالی چیست؟

عقیل فرمودند:آمده ام دختر آزاده ات فاطمه را به عقد یعودالدین

و قائدالعزالمجلین و الحق الیقین برادرم علی بن ابی طالب درآورم

 

***********************

در آخر از همه ی دوستانی که لطف کردن و برام کامنت گذاشتن

تشکر می کنم و قول می دم به محض این که از سفر بر گشتم

جبران کنم...

اباالفضل یارتون...

شاپرکی باشید و شاپرکی بمانید...

زیبای شاپرک

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/04/21ساعت 16:40 توسط زیبا |